تبلیغات
رفیقای همیشگی دبیرستان نمونه بقیة الله الاعظم (عج)

یکشنبه 21 آذر 1389 خبرهای بین خودمون , معرفی سایت و وبلاگ ,

سلام به همگی بچه ها!

ایام سوگواری محرم الحرام رو به همه شما دوستان تسلیت می گم...


سر آخر ما هم وبلاگ دار شدیم!

برگه

خوشحال می شم سر بزنید!

در واقع می خوام تا برگه های زندگیمون پر پر نشده، جایی برگههای زندگیمون رو بنویسم!

خیلی جذابه بعد 5 سال وبلاگ نویسی، یه وبلاگ شخصی یزنم! می تونید قسمت سمت چپ وبلاگ ایمیلتون رو بدید و عضو خبرنامه بشید تا بروزشدن وبلاگ رو خبردار بشین!

نکته کنکوری: رفتید وبلاگ برای مطلبا حتما، حتما نظر بدید!

یا علی

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 آذر 1389 و ساعت 04:12 بعد از ظهر توسط علیرضا
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 خبرهای بین خودمون , خودمونی ,

سلام

آقا تموم شد!...
به قول آن دوست محترم:
آزادی کجایی... آزادی...

ایشالا همه رجل از این سد (اگه رد نشدن) به سلامتی بگذرن!
دوستان می تونن تکرار کنن:
سربازی سر بازی سرسره بازی سر سربازی را شکست

شاد باشید

یا حــــــــــــــق



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 و ساعت 08:53 بعد از ظهر توسط علیرضا
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

سه شنبه 8 دی 1388

سلام بچه ها فدای تک تکتون دلم برای همتون تنگ شده دوباره امتحانات شروع شده دوباره باید زجر کشید یا حق


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 دی 1388 و ساعت 09:45 قبل از ظهر توسط احسان
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

پنجشنبه 2 مهر 1388 خبرهای بین خودمون ,

بوی ماه مهر، ماه مهربان!...
چه خبر رفیقای عزیزتر از جان؟...
قبل از همه عید سعید فطر رو به همتون تبریک می گم!
طاعات و عباداتتون قبول حق تعالی... انشاالله...

نیستین، خبر نمی گیرین؟...
چی کار می کنین...
می ترکونین، یا می ترکوننتون؟!!!
خوش می گذره؟
بابا یه سر بزنین به این ولایت رفیقا !
انقدر تو نت می چرخین، یه بارم را کج کنین بیایین اینجا!
من دوران دانشجویی سر دبیر نشریه دانشجویی جریان بودم، خوشحال می شم که از سایت جریان آنلاین که آرشیو نشریه جریان به همراه 1000 عکس جالب و به یاد ماندنی از دوران دانشجوییم هست، نگاهی بندازین...
  www.Jaryanonline.ir
شاد و پیروز باشین...
یا علــــــــــی

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 مهر 1388 و ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط علیرضا
ویرایش شده در تاریخ پنجشنبه 2 مهر 1388 و ساعت 10:39 بعد از ظهر

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

جمعه 25 اردیبهشت 1388 خودمونی ,

سلام بر همه دوستان عزیز تر از جان
فکر کنم که همهتون بدونین الان کجا هستم!
برای اونایی که نمی دونن بگم که از 1 اردیبهشت رفتم سربازی و الان اونجایم...
آموزشی پادگان هاشمی نژاد نیشابور (هتل باغرود!) هستیم...
هم اکنونم یه مرخصی 30 ساعته اومدیم زیارت امام رضا (ع) مشهد...
برای همتون آرزوی موفقیت و پیروزی می کنم...
ضمنا این وبلاگ رو هم سوت و کور نکنید!
یا حـــــــــق
سربازی

این کاریکاتورم برای خنده نگاه کنید!
 

نوشته شده در تاریخ جمعه 25 اردیبهشت 1388 و ساعت 12:08 بعد از ظهر توسط علیرضا
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

دوشنبه 3 فروردین 1388 مناسبت ها ,

سال نو مبارک
بر چهره ی  گل  نسیم  نوروز  خوش است
                     بر طرف چمن  روی  دلفــروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
                              خوش باش و مگو  ز دی که امروز خوش است       (خیام)

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 فروردین 1388 و ساعت 07:31 بعد از ظهر توسط علیرضا
ویرایش شده در تاریخ چهارشنبه 5 فروردین 1388 و ساعت 11:16 قبل از ظهر

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

سه شنبه 13 اسفند 1387

salam be hameye dustaye gole gole golam.kheili mokhlesim.sale noro be hamatun tabrik migam.ishalah ke sale tup va porbarkaty dashte bashin.man ke kheili hese eyo nadaram shoma chi?heso hale eyd umade!!emsal eyd engar khabary nist....chera?shoma alan daghighan alan che ehsasy darin

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 اسفند 1387 و ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط سید علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

یکشنبه 20 بهمن 1387

بسیاری  از مردم كتاب 'شاهزاده كوچولو ' اثر اگزوپری ' را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید .   او  تجربه های حیرت آو  خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری كرده است . در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :'  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند  در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم .. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا  ایستاده بود . فریاد زدم 'هی رفیق  كبریت داری؟ '  به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد  و كبریتش را روشن كرد  بی اختیار نگاهش به نگاه من
ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 بهمن 1387 و ساعت 04:17 بعد از ظهر توسط سید علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

دوشنبه 7 بهمن 1387

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...

 

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !! 

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .  

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  ...

کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 بهمن 1387 و ساعت 12:53 قبل از ظهر توسط سید علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

دوشنبه 7 بهمن 1387

سلام به همه ی دوستای گلم.خیلی خیلی مخلصیم ودلم واسه همتون تنگ شده.میدونم همه سرگرم كارای خودتون ودل مشغولیهای زندگیتون.خواستم بگم دلم واسه همتون تنگ شده.ان شالله شروع ترم بعد قراری بذاریم همدیگروببینیم.یه چندتایی مطلب قشنگمیذارم حال كردین بخونیدونظرم بدین.این چندوقتیم نبودم شرمنده دیگه داشتم براارشدمیخوندم.دوستون دارم خیلی زیاد...


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 بهمن 1387 و ساعت 12:49 قبل از ظهر توسط سید علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

مطالب پیشین

» وبلاگدار شدیم »» برگه!
» خبردار !
» احوال پرسی
» انقدر تو نت می چرخین، یه بارم را کج کنین بیایین اینجا!!!
» سُر سُره بازی یا سربازی...
» سال نو مبارک
» salam
» لبخندبزنیدعزیزان
» زندگی
» سلام بچز
» یه خبر خوب برای دوستای خوب
» ایام محرم الحرام و عاشورای حسینی بر همگان تسلیت باد
» عید سعید غدیر خم بر عاشقان مبارک باد
» عید سعید قربان، عید بندگی خداوند مبارک
» ماه ذیـ حج ـه فرا رسید...

صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...